|
|
|
من عاشق تنهای ام,سرگشته شیدای ام...دیوانه رسوای ام,تو هر چه می خواهی بگو |
|
روزي كوروش در حال نيايش با خدا گفت: خدايا به عنوان کسی که عمری پربار داشته و جز خدمت به بشر هيچ نكرده از تو خواهشي دارم. آيا ميتوانم آن را مطرح كنم؟ خدا گفت:البته! _از تو ميخواهم يك روز،فقط يك روز به من فرصتي دهي تا ايران امروز را بررسي كنم. سوگند ميخورم كه پس از آن هرگز تمنايي از تو نداشته باشم. _چرا چنين چيزي را ميخواهي؟ به جز اين هرچه بخواهي برآورده ميكنم، اما اين را نخواه. _خواهش ميكنم. آرزو دارم در سرزمين پهناورم گردش كنم و از نتيجه ي سالها نيكي و عدالت گستري لذت ببرم. اگر چنين كني بسيار سپاسگذار خواهم بود و اگر نه،باز هم تو را سپاس فراوان مي گويم. خداوند يكي از ملائك خود را براي همراهي با كوروش به زمين فرستاد و كوروش را با كالبدي،از پاسارگاد بيرون كشيد. فرشته در كنار كوروش قرار گرفت. كوروش گفت: بقیشم تو ادامه مطلب گذاشتم بخونین پشیمون نمیشین
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:19 توسط حمیــد خـــــــان
|
خنجر برام بياارين من از تباار دردم عمريه بي طلوعم مثل غروبي سردم آيينه داره غربت با آادما غريبه حواي چشماي من در حسرت يه سيبه تاريكه سرنوشتم فانوس و من شكسته عمريه بغضي سنگیين راه گلومو بسته از شب به شب رسيدم، از كوچه ها به بن بست آي آدماي سرخوش جايي براي من هست اشكم رو گونه هامو من سرديه يه آاهم آي آدماي سرخوش جايي براي من هست
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 0:25 توسط حمیــد خـــــــان
|
در اين وادي بي سامان در اين کلبه ي تنهايي که هيچ نور اميدي نيست تا با آن سر بکنم من به اجبار شب تاريک دلم را بي هيچ ستاره ايي سحر مي کنم بگذار از تو بگويم تا در اين تن نفسي است تا در اين قلب غزل خوان تپشي است تنها همين دانم وبس که نه تو شمعي و نه من پروانه نه تو ميخانه نه من پيمانه کاش ميدانستم با تو چکنم دعا يا که نفرينت کنم من مجنون چشم از ليلي خود برداشتم و چه شد عاشق شيرين شده ام اي خدا لطفي بنما عشق من در پي فرهاد نباشد
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 23:46 توسط حمیــد خـــــــان
|
باز بوی باورم خاکستریست صفحه های دفترم خاکستریست هر چه می گفتند باور داشتم عشق ورزان مهر باطل خورده اند آهن تفدیده مولا کجاست شمع بیت المال روشن مانده است ها کنید ای کودکان دوره گرد می رسد ته مانده بشقابها ابن ملجم ها فراوانند باز نان به نرخ روز خوردید ای دریغ در گلوی مال مردم خوارها نکته ها را مو به مو دیوارها آگه از سر شقایق نیستی شیعه مولا شدن کار تو نیست
+
نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:29 توسط حمیــد خـــــــان
|
پيش از اينها فكر ميكردم خدا خانه اي دارد ميان ابرها مثل قصر پادشاه قصه ها خشتي از الماس وخشتي از طلا پايه هاي برجش از عاج وبلور بر سر تختي نشسته با غرور ماه برق كوچكي از تاج او هر ســتاره پولكي از تاج او اطلس پيراهن او آسمان نقش روي دامن او كهكشان رعدوبرق شب صداي خنده اش سيل وطوفان نعره توفنده اش دکــمه ی پيراهـن او آفتاب برق تـــيغ و خنـجر او ماهــتاب هيچكس از جاي او آگاه نيست هيچكس را در حضورش راه نيست پيش از اينها خاطرم دلگير بود از خدا در ذهنم اين تصوير بود آن خدا بي رحم بود و خشمگين خانه اش در آسمان دور از زمين بود اما در مــــيان ما نبود مهـــربان و ســــاده وزيـــبا نـــبود در دل او دوستي جايي نداشت مهرباني هيچ معنايي نداشت هر چه مي پرسيدم از خود از خدا از زمين، از آسمان،از ابرها زود مي گفتند اين كار خداست پرس و جو از كار او كاري خطاست آب اگر خوردي،عذابش آتش است هرچه مي پرسي،جوابش آتش است تا ببندي چشم ، كورت مي كند تا شدي نزديك ،دورت مي كند كج گشودي دست، سنگت مي كند كج نهادي پاي، لنگت مي كند تا خطا كردي عذابت مي كند در ميان آتش آبت مي كن با همين قصه دلم مشغول بود خوابهايم پر ز ديو و غول بود نيت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه مي كردم همه از ترس بود مثل از بر كردن يك درس بود مثل تمرين حساب و هندسه مثل تنبيه مدير مدرسه مثل صرف فعل ماضي سخت بود مثل تكليف رياضي سخت بود
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 23:43 توسط حمیــد خـــــــان
|
پروانه من در تاری اسیر است که عنکبوتش سیر است نه یارای پرواز دارد نه می تواند بمیرد !
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 18:41 توسط حمیــد خـــــــان
|
من از تودل نمیبرم اگرچه از تو دلخورم اگرچه گفته ای تو را به خاطرات بسپرم هنوزهم خیال کن کنارتونشسته ام منی که درجوانی ام به خاطرت شکسته ام تو در سراب آینه شبانه خنده می کنی من شکست داده را خودت برنده می کنی نیا مدی و سالهاست نگاه به جاده دوختم بیا ببین که بی تو من چه عاشقانه سوختم رفیق روزهای خوب رفیق خوب روزها همیشه ماندگار من همیشه در هر روزها صدا بزن مرا شبی به غربتی که ساختی به لحظه ای که عشق را بدون من شناختی
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 17:48 توسط حمیــد خـــــــان
|
گل من گوش کن عزیزم گلدونت برات می خونه
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 3:14 توسط حمیــد خـــــــان
|
ترس ..... ترسم از دست تو بوده برای خواستن عشقم نیااد اون نیااد اون روزی که دیره واسه ی داشتن عشقم .... نیــاد ! ترس ..... ترسم از اینه که روزی من به یاد تو نباشم دیگه دلسرد بشم از تو برم و با تو نباشم ترس من اینه که روزی روی قولم پا بذارم واسه بد بینی و حرفات تورو تنها بذارم ترس من از خنده های تلخ و بی روح لب توست ! کاش بدونی دل تنهام گم شده تو این شب تو ترس ..... ترسم اینه دیر بفهمی عشق پاک و تو نگاهم دیگه آرزوم نباشه بمونیم همیشه با هم ترس ! !!!
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 0:25 توسط حمیــد خـــــــان
|
من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ... یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ... تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی... زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد. تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه. اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا... دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی! دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.
+
نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 18:1 توسط حمیــد خـــــــان
|
|
من و تنهایی و یک شمع روشن,خدایا نکند بادی بیاید.
pesar_E_arezooha@yahoo.com
حمـــــــید خــــان